بسم ا... اگر حریف مایی ...!

احوال ما

مثلا قول داده بودم زجه مویه نکنم! همانطور که قول دادم تا فصل بعدی به شیرینی لب نزنم ولی زدم! دلم برای هشت سلولی های نازنینم تنگ شده  است و اشک هایم به صورت کاملا خودجوش گلوله می شوند و می افتند پایین... وسط این همه دغدغه، توده مشکوک سینه ات را بگذارم کجای دلم مادر جان....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:17  توسط نامی  | 

شهرمان را سیل برد...!

چهل دقیقه است یک بند دارد می بارد. چه باریدنی؟! با باد و رعد و برق و سر و صدا...  باران خیلی خوب است. این روزها آرزوست باریدنش. اما اینطوری که می شود، ترس برم می دارد. دلم برا باغدارها می سوزد. برای خانه هایی که پایین شهر هستند و کد ورودی شان از کف خیابان خیلی کمتر است.  برای روستاییانی که راه دسترسی شان به شهر بسته می شود....طفلی شکوفه ها !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:22  توسط نامی  | 

دانشکده فنی

همکلاسی هایم حداقل پنج سال و حداکثر نه و نیم سال کوچکتر از من هستند. وقتی بلند بلند در مورد پسر مورد علاقه شان حرف می زنند، کتانی های رنگی رنگی می پوشند، رویا های عجیب  می بافند، کوله پشتی می اندازند روی کولشان، یادم به دوازده -سیزده سال پیش خودم می آید. امیدوارم به اندازه کافی جوانی کرده باشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:13  توسط نامی  | 

اندر احوالات ما

چیزی در زندگی من هست، مثل تعلل، مثل بهانه جویی. انگار ندایی از درون  دایم در سرم می پیچد و نمی گذارد کارم  را شروع کنم. حس خوبی نیست.کلافه کننده است و آزار دهنده. این جور وقت ها به خودم بد و بیراه می گویم، خودم را تهدید می کنم، شاید از خر شیطان پیاده شوم  ولی  معمولا نتیجه نمی دهد. اصولا آدم دقیقه نودی هستم. با این حال نتایجی که کسب می کنم اغلب بهتر از حد انتظار است. گاهی فکر می کنم شاید نیاز نبوده بیشتر تلاش کنم و شخصیتم وسواسی جبری شده که  گیر داده ام به خودم. 

یادش بخیر شبهای امتحان، سه روز زمان داشتم برای مطالعه، دو روز و نیم را به بازیگوشی می گذراندم و عصر روز سوم تا یک ثانیه قبل از امتحان کتاب دستم بود. داستان امتحان را تعمیم بدهید به سایر امور زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:45  توسط نامی  | 

...

چه جوری می شود چشمهایمان را می بندیم و صدایمان در نمی آید؟!!!چه جوری می شود گوش هایمان رامی گیریم و خودمان را می زنیم به آن راه؟!!! 

لعنت به چشمهای بسته و صدای خفه و گوش های گرفته. شراففت که خدشه دار شود، فاتحه جوانی و عزت و نفس و  همیتت  خوانده است.   

پ.ن: امروز پسرانمان را بی حرمت می کنند، فردا نوبت من و تو است خواهر مومن بی گناه. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:53  توسط نامی 

...حالت به شود، دل بد نکن!

این روز ها زمان خوبی هستند برای پوشیدن لباس های رنگی رنگی . برای پختن غذاهای مورد علاقه خانواده و نقاشی کردنشان. برای از سر گرفتن رژیم و  پیاده روی. برای استفاده از گل سر های گل من گلی.... برای هدیه دادن و هدیه گرفتن. برای سری به آرایشگاه زدن. برای دم دست گذاشتن روسری های نخی. برای بوسیدن روی ماه پدر و مادر. برای  دور دور کردن های دونفره. برای زن زندگی بودن. برای خریدن جوجه های کوچک محلی. برای لذت بردن از شکوفه های صورتی. برای سر به سر پسر کوچولوی همسایه گذاشتن ... 

پ.ن.1: من امروز از طرف آخرین بسته از فرشته های برفی نازنینم، برای خودم هدیه خریدم.  

پ.ن.2: دل خجستگی هم عالمی دارد ها. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 2:3  توسط نامی  | 

روز گرامی دردناک ...

لطفا وقتی در مهمانی، سر کار و ... دارید «روز مادر» را به همدیگر تیریک می گویید، حواستان به آمار بالای زنان ناباروری باشد که دور و برتان ایستادند و چند سالی هست خون می خورند و وانمود می کنند قصد فرزندآوری ندارند. «مادر نیستیم، زن که هستیم.... !!!! »

 

پ.ن.1: فکر می کنم عبارات « روزتان مبارک یا روز زن مبارک یا عیدتان مبارک جملات بهتری هستند.» 

پ.ن.2: اوضاع جامعه که دچار تغییر می شود، مثلا آمار ناباروری که به طور سرسام آوری می رود بالا، خوشی های جمعی، برای عده زیادی کمرنگ می شوند که هیچ، زجر آور هم می شوند.  

پ.ن.3: کاش زودتر تمام بشود این روز عزیز...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 10:52  توسط نامی  | 

چه شنبه ای بشود پانزده فروردین...

ناجور ترین اتفاقی که ممکن است در ایام  تعطیلات نوروز بیفتد چیست؟!!!!  

تا حالا به سوال بالا فکر کردید؟ 

عصر دوازدهم فروردین باشد، وسایل پذیرایی را جمع کرده باشی، کریستال ها را شسته و خشک کرده باشی ، پیچیده باشی شان تو سلفون و در کابینت چیده باشی، خانه را جارو و گردگیری کرده باشی ، با خیال راحت نشسته باشی به فیلم دیدن  و در حال برنامه ریزی برای سیزده بدر باشی و درست در همین هاگیر واگیر اقوام عزیز زنگ بزنند که داریم می آییم برای عید دیدنی، منزل شما ... 

تشریف بیاورید، قدم مهمان همیشه روی چشم ما جا دارد... فقط به زن دانشجوی شاغلی که شنبه باید برود سر ساختمان و پروژه های دانشگاهش هم روی هواست رحم کنید و خیلی ریخت و پاش نکنید تو را بخدا !!! 

پ.ن: هر خانواده ای حق دارد در قالب چهارچوب های عرف و شرع، به روش خودش زندگی کند. بیایید به روش زندگی همدیگر احترام بگذاریم و جلوی خیلی از حرف و حدیث های دوست نداشتنی را بگیریم. 

پ.ن: سالتان پر از موفقیت باشد دوستان.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:3  توسط نامی  | 

شیار 143

قبل تر ها فکر می کردم مادری غریزه است.یک جایی از زندگی فوران می کند و تا آخر عمر همین جوری  می جوشد. این روزها فکر می کنم مادری غریزه نیست، پدیده است، اتفاق است. درست وقتی که دلت خواست مادر باشی، یک اتفاق ساده و غیر منتظره به وقوع می پیوندد و چنان وجودت را فرا می گیرد که انگار همیشه «دیگر خواه» بودی.   

نمی دانم چرا آنقدر که انتظار داشتم «شیار 143» به دلم ننشست. با این حال اعتراف می کنم با دیدن فیلم چنان دلم گرفت که از اول تا آخر فیلم بلند بلند گریه کردم. 

پ.ن: توصیه می کنم  در صورتی که حال دلتان خوش نیست، نبینید، دلتان ریش می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 16:36  توسط نامی  | 

یک روز بارانی...

وقت هایی در زندگی هست که دلت می خواهد بزنی به جاده. نه از آن جاده های معمولی. از آن جاده های پر پیچ و خم کوهستانی که یک در میان پیچ هایشان مه آلود است. مدام می روی بالای کوه و می آیی پایین. مدام لابلای مه گم می شوی و پیدا می شوی. مه که تمام می شود، مناظر اطراف که دیده می شود، دیگر رسیده ایم. رسیدیم به یک دره سرسبز با رودخانه ای پر آب و پوشش گیاهی سبز و تازه ای که عجیب حالت را خوش می کند.  

پ.ن: گذرتان به زنجان افتاد، یک سری به منطقه گردشگری شیت بزنید. 

پ.ن:  چقدر تعطیلات زود تمام شد. از شنبه باز کار و درس و مقاله و طرح ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:52  توسط نامی  | 

مطالب قدیمی‌تر