بسم ا... اگر حریف مایی ...!

اولین بار اواین یار...

اولین بار است که به طور مستقل کار طراحی گرفتم. دو شب از استرس نخوابیدم و با وسواس و دقت نقشه های فاز یک را به شکلی صد در صد فنی و اجرایی آماده کردم. فردا باید کار را ببرم برای گرفتن تایید از مراجع ذی صلاح. فقط خدا می داند چقدر دلهره دارم.  

سر کار خانم مهندس تایید کننده!!! یه جوری با دیدن نقشه ها ذوق می کند که کلا خستگی چند روزه ام در می رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 0:53  توسط نامی  | 

آشوبم

بالاخره نفهمیدم تابع نظر مرجع تقلیدم باشم یا به عقلم هم رجوع کنم....!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 22:3  توسط نامی  | 

آقای الف

یازده اردیبهشت مهمانی مفصلی خانه ما برگزار شد. طبقه بالا آقایان و طبقه پایین خانمها. جشن بله برونمان بود. همان شب به عقد آقای همسر درآمدم. آن روزها دانشجو بودم و پول تو جیبی می گرفتم و  دیدن یک پاکت محتوی تعداد قابل توجهی تراول برایم خیلی عجیب، غیر منتطره و رویایی بود و اما فردای روز عقد با دیدن پاکت فوق روی میز ترسیمم چشمهایم چهار تا شدند و اولین چیزی که به فکرم رسید این بود:« کی پولهاش رو گذاشته اینجا» به مخیله ام خطور  هم نمی کرد «واس ماس.»  

پدر جان فردای روز عقد برای دختر دانشجویش که خیلی هم مغرور بود، وجه نقد در نظر گرفته بود که اگر خواست برای نامزدش چیزی بخرد، خیالش آسوده باشد...  

سایه ات مستدام پدر.....

خدا سایه همه بزرگترها را حفظ کند و  روح پدران درگذشته را قرین رحمت بدارد انشاالله.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 17:20  توسط نامی  | 

این هم از عیدمان...

شب عید است.نشستیم سر سفره.  تلوزیون نفر هشتم خانواده ماست. فیلمی دارد پخش می شود در مورد کودکی که اندازه یک هیولا بزرگ شده.یک گیتار اسباب بازی دستش هست. ارتش برای مهارش در صحنه حاضر شده و به سمتش شلیک می کنند. گلوله می خورد به گیتارش. اسباب بازیش را می اندازد، دستش را می مالد و گریه می کند. یک جوری که انگار مادرش را می خواهد تا حمایتش کند. یاد جنین هایی می افتم که نتوانستم نگهشان دارم و طفلی هشت سلولی هایم دفع شدند.بدون اینکه  بدانم چه وقت تمام شدند. بدون اینکه کاری از دستم بر بیاید. چانه ام می لرزد و چشمهایم یک دفعه خیس می شوند. به زور جلوی خودم را می گیرم تا بقیه نفهمند در دلم رخت می شویند.  

می گویند خنده حتی اگر واقعی نباشد حال آدم را خوب می کند. می گویند انجام فعالیت های هیجان انگیز ، خرید، ورزش حال آدم را خوب می کند. من می گویم:« کی شعر تر انگیزد، خاطر که حزین باشد؟»

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:4  توسط نامی  | 

بسم االله...

کد مالیاتی ام نمی آید که نمی آید. می روم اداره دارایی برای پیگیری. شماره ملی ام را می گویم. آقای پشت میز یک نگاهی به من می اندازد و یک نگاهی به مونیتور. کارت ملی ام را می گیرد و دوباره اطلاعات را چک می کند. یک چیزی توک زبانش هست ولی انگار رویش نمی شود بگوید. مونیتور را می چرخاند سمت من:« کد ملی نامعتبر می باشد؛ وضعیت: فوتی!!!»

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:32  توسط نامی  | 

من بی خبر!

داشتیم با مادر و عروسمان جهیزیه می چیدیم. زندایی با مادر در مورد مهمانی جهیزیه حرف می زدنند که تماس خیلی ناگهانی با جیغ زاندایی قطع شد. نشد در را ببندم. خانه ی تازه عروس را با وسایل نو رها گردیم. وقتی رسیدیم کار از کار گذشته بود. یک بنده خدایی داشت ماساژ قلبی می داد.من داشتم از استرس می مردم. اورژانس آمد و دایی را رساندیم بیمارستان  و ... فامیل شبانه خودشان را رساندند شهرستان. فامیلی که در تدارک عروسی بودند داشتند الرحمن می خواندند و حلوا می پختند.  

آن روزها حال و روز خوشی نداشتیم. چهل روز که گذشت، آماده شدیم که برویم سر خانه زندگی مان. برگشتم و کار  چیدن خانه را از سر گرفتم. بیست و دو خرداد هشتاد و هشت، روز جمعه، اوج چیدمانمان بود و روز انتخابات. کم و بیش می دانستم که سر انتخابات درگیری پیش آمده ولی نمی دانستم چقدر. نصف اقوام تهرانی مان نیامدند عروسی ما و من نمی دانستم چرا؟ در عجبم خانواده چطور توانستند ماجرای آن روزهای مملکت را از من پنهان کنند. یکبار از آقای همسر پرسیدم: تو هم از آن روزهای پایتخت بی خبر بودی؟ در عجبم از همکاری خانواده در بی خبر نگه داشتن من. بعد ها خیلی چیز ها شنیدم . از مرگ از درد از هم دانشگاهی هایم که کارشان به اوین کشیده شده بود.... باورش برای من که خارج از گود بودم، خیلی سخت بود.  

این روزها مشتری وبلاگ « زن آقا» هستم. اوضاع آن روزهای تهران در مخیله ام  هم نمی گنجد. چه داغی دیده است این مملکت...  خدا رحم کند و گشورمان را از جنگ داخلی حفط کند. که نشود مثل «رواندا» مثل «میانمار» مثل افغانستان و سوریه. یک وقت هایی آدمها وحشی می شوند و  از خوردن گوشت همدیگر هم دریغ ندارند. 

پ.ن: پست تلخی بود برای آغازین روزهای ماه من، ماه اردیبهشت. 

پ.ن: روزگارتان بهشتی و ایام بکامتان. 

پ.ن:  این هم آدرس وبلاگ زن آقا........hamsaretalabeh.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 10:21  توسط نامی  | 

احوال ما

مثلا قول داده بودم زجه مویه نکنم! همانطور که قول دادم تا فصل بعدی به شیرینی لب نزنم ولی زدم! دلم برای هشت سلولی های نازنینم تنگ شده  است و اشک هایم به صورت کاملا خودجوش گلوله می شوند و می افتند پایین... وسط این همه دغدغه، توده مشکوک سینه ات را بگذارم کجای دلم مادر جان....

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:17  توسط نامی  | 

شهرمان را سیل برد...!

چهل دقیقه است یک بند دارد می بارد. چه باریدنی؟! با باد و رعد و برق و سر و صدا...  باران خیلی خوب است. این روزها آرزوست باریدنش. اما اینطوری که می شود، ترس برم می دارد. دلم برا باغدارها می سوزد. برای خانه هایی که پایین شهر هستند و کد ورودی شان از کف خیابان خیلی کمتر است.  برای روستاییانی که راه دسترسی شان به شهر بسته می شود....طفلی شکوفه ها !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:22  توسط نامی  | 

دانشکده فنی

همکلاسی هایم حداقل پنج سال و حداکثر نه و نیم سال کوچکتر از من هستند. وقتی بلند بلند در مورد پسر مورد علاقه شان حرف می زنند، کتانی های رنگی رنگی می پوشند، رویا های عجیب  می بافند، کوله پشتی می اندازند روی کولشان، یادم به دوازده -سیزده سال پیش خودم می آید. امیدوارم به اندازه کافی جوانی کرده باشم!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:13  توسط نامی  | 

اندر احوالات ما

چیزی در زندگی من هست، مثل تعلل، مثل بهانه جویی. انگار ندایی از درون  دایم در سرم می پیچد و نمی گذارد کارم  را شروع کنم. حس خوبی نیست.کلافه کننده است و آزار دهنده. این جور وقت ها به خودم بد و بیراه می گویم، خودم را تهدید می کنم، شاید از خر شیطان پیاده شوم  ولی  معمولا نتیجه نمی دهد. اصولا آدم دقیقه نودی هستم. با این حال نتایجی که کسب می کنم اغلب بهتر از حد انتظار است. گاهی فکر می کنم شاید نیاز نبوده بیشتر تلاش کنم و شخصیتم وسواسی جبری شده که  گیر داده ام به خودم. 

یادش بخیر شبهای امتحان، سه روز زمان داشتم برای مطالعه، دو روز و نیم را به بازیگوشی می گذراندم و عصر روز سوم تا یک ثانیه قبل از امتحان کتاب دستم بود. داستان امتحان را تعمیم بدهید به سایر امور زندگی.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:45  توسط نامی  | 

مطالب قدیمی‌تر