بسم ا... اگر حریف مایی ...!

دوستان سلام. 

سال نو شما مبارک. 

انشاالله سالی پر از خیر و برکت باشد برای شما و خانواده محترمتان.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:36  توسط نامی  | 

اندر احوالات یک مراجعه کننده

موهای سفیدش بیشتر از قد رشیدش توجه ام را جلب می کند. همراه دخترش آمده است. بهتر بگویم دخترش را آورده مرکز درمان ناباروری. ظاهر دختر به زنان ایلیاتی می ماند با لباس های دوست داشتنی رنگارنگ، همانقدر معصوم و همانقدر مطیع. خودم را جای دختر می گذارم.دلم برای دلش می سوزد که بجای همسر با پدرش آمده است. یک دردهایی هست که پدر ها نباید بدانند. که اگر بدانند بیشتر دردت می گیرد.بیشتر غصه می خوری از غصه پدری که می ترسد «مهر نازایی» روی پیشانی دخترش بخورد... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:58  توسط نامی  | 

ماییم و موج سودا...

سر کلاس سیر اندیشه، بحث برسر تقابل سنت و مدرنیته است؛ تمام کلاس سعی کرده ام به استاد گرانقدر بفهمانم که این دو در تعامل با یکدیگرند و نه در تقابل. آخر کلاس به نتیجه که نمی رسیم هیچ یکی از دوستان رو می کند به استاد و خیلی جدی می گوید:« دین، بهشت را به بهای انجام امور اجباری به دینداران وعده داده است!»

لازم است به تعداد شاخ هایی که روی سرم سبز شدند و یک هفته ای هست سنگینی می کنند،  اشاره کنم؟!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:34  توسط نامی  | 

اندر احوالات ما

وقتی می خواهی بنویسی، نوشتنت نمی آید؛ حالا همین که چشمهایت گرم می شوند؛ جمله ها پشت سر هم ردیف می شوند جلوی چشمت ... اینقدر واضح که از پشت پلک بسته می بینی شان ...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:33  توسط نامی  | 

از ماست که بر ماست....

در ورودی دانشگاه ما، درست در گل سردر، یک اتاقکی هست که با تیغه ای بیجان به دوقسمت تقسیم شده است. آقایان ازاتاقک سمت چپ و خانمها از اتاقک سمت راست عبور می کنند، توسط مسولان مربوطه سر تا پایشان اسکن می شود، سپس در صورت صلاحدید همان مسولان  مربوطه وارد محوطه می شوند....

در صورتی که برگزاری مراسم بدوی اینچنینی مفید فایده می بود تا حالا باید تبدیل می شدیم به ملتی اخلاق مدار.... حالا که نشدیم و عملا زدیم به جاده خاکی، یکی نباید مسولان دانشگاه را مورد باز خواست قرار دهد که: آخه این دیگر چه وضعی است؟!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:15  توسط نامی  | 

تبارک الله احسن الخالقین....

نشسته ام روی صندلی و خدا خدا می کنم اجرایش خوب از آب در بیاید. در سازش که می دمد، جمعیت آنقدر دست می زنند و سر و صدا می کنند، که صدای ترومپ دیگر به گوش نمی رسد. اوج می گیرد و تماشاگران آنی سکوت می کنند و سراپا می شوند گوش.... من اما دلم آشوب است. استرس دارم. انگار من روی سن تمام قد ایستادم ساز به دست....

به وجد آمده ام از مهارتش از اعتماد به نفسش از قد و بالای رشیدش... یادم به بیست و اندی سال پیش می آید که پسر کوچولوی تپلی بود که روی پای من آرام می گرفت و از دست من غذا می خورد...

پ.ن: خدا مردهای زندگی تان را حفظ کند؛ مردهای زندگی ما را هم....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 12:40  توسط نامی  | 

یک فیلم یک زندگی

«فرشته ها با هم می آیند» را دیدید؟  حال خوشی از زندگی در لحظه لحظه سکانس هایش موج می زند که دل بیننده ی محترم را می برد...

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۳ساعت 15:16  توسط نامی  | 

ماجراهای خانه ما...

در را که باز می کنم، دختر یک ساله همسایه مثل فشنگ می دود سمت هال ... مادرش نگران آسیب دیدن وسایل تزیینی خانه ی ماست و ناراحت است که دخترک با کفش روی فرشها جولان می دهد. چه ذوقی می کند کوچولوی دوست داشتنی از اینکه کاری به کارش ندارم و آزادانه همه شکستنی ها را تست می کند ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:47  توسط نامی  | 

این روزها...

این دو هفته که بگذرد، بدنم که به دارو ها جواب بدهد، حتی اگر مهمان دلم نشده باشی،‌ از «آی وی اف» جستیم. چه چیز بهتر از این...؟

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:0  توسط نامی  | 

خدا در عهدش خلف وعده نمی کند...

برگه های قرص و بسته های آمپولم را در آغوش می گیرم، می بوسم و برایشان آیت الکرسی می خوانم. این روزها بیشتر وقتم در اتوبان قزوین- زنجان می گذرد...!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:17  توسط نامی  | 

مطالب قدیمی‌تر